برای غلامرضا بروسان

 

   چگونه خاطره ها را در این کفن بگذارم

   و بعد مرگ تو من پای در وطن بگذارم

   دوباره می دَرد این گرگِ مرگ، یوسف دیگر

   به داغ دیده مگر بوی پیرهن بگذارم

   ندارم از تو گلی یادگاری ای وطن من

   به خاکِ پاکِ عزیزِ تو نسترن بگذارم

   کتاب درد عزیزان نمی رسد به سر آخر

   بجای صفحه اگر دشت یا دمن بگذارم

   نمی شود به تمامی حدیث رشک بگویم

   به وسعت فلک حتی اگر دهن بگذارم

   چگونه با قلمی شعر یا شکستن بغضی

   دوای درد به زخمِ تبرزدن بگذارم

   نمی شود که بکوچند دوستان و بمانم

   و ننگ بازنشستن ز پر زدن بگذارم

   نمانده ام مگر از سرنوشت حجله بگیرم

   برای مرگ خودم جنگ تن به تن بگذارم

   شود کویر عطشناکِ خشک پهنۀ دریا

   هر آن کرانۀ ساحل که پای من بگذارم

   دوباره داغِ محرم، دوباره داغِ برادر

   سری ز صبر ندارم که بر بدن بگذارم

 

/ 1 نظر / 10 بازدید
دریاچه ی قو

«اگر مردم/ برایم با دست‌ودلی باز گریه کنید/ داروهای شفابخش بیاورید/ بچینید روی رف/ آن طرف اتاق/ خواهرانم با صدای بلند در عصر گریه کنند/ و همسرم/ صورتم را از باد برگرداند/ و به سمتی ببرد که دلم را برد/ اگر مردم / برمی‌گردم/ و تو را چون رودخانه‌ای از نمک می‌نوشم.» غلامرضا بروسان